کودکانه

گاهی اندازه تمام کتاب های دنیا حرف تو کله ات باشه. ام نتونی بنویسیش. گاهی اونقدر چرت و پرت تو مغزته که منتظری منفجر بشه و یه جایی بنویسیشون. اما دریغ از یک ترک. گاهی کلمه ها اونقدر توی مغزت سنگینی میکنند که باسکول های عظیم هم قدرت اندازه گیریشون رو ندارند. سرت رو مجبوری بگیری پائین. سنگینیشون توی نگاهت موج میزنه. گاهی تو هیچ حرفی نداری. اما قلم رو میگیری دستت. انگار جادو شده. یک الف هم نمیتونه بنویسه. هی به خودت وعده میدی ایندفعه دوباره شروع میکنم. اما بازم سیکل وعده های پوچ تکرار میشه. با خودت قهر میکنی. با نوشته هات. با اون مغزت که احساس میکنی باید یه جایی خالیش کنی. هر روز اندازه یه زمین گلف حرف تو کله ات سبز میشه. اما اون حسی که باید پیدا بشه و تخلیه اش کنه بوجود نمیاد. همینجوری میمونه توی کله ات. سنت میره بالا تجربه حرفات بیشتر میشه. پخته میشن. اون وقته که وسعت زمین گلف باعث میشه کله ات بوی قرمه سبزی بده. یهو جوری خالی میشه که نمیتونی جلوشو بگیری که یه چیزی هم تهش بمونه. مغرت بی هدق هر صبح حرف تولبد میکنه. هر شب خالی میشه. اون وقته که دیگه خودتم نمیفهمی چی میگی.
این دقیقا همون چیزیه که من الان دچارش شدم. وقتی طنز مینویسم. خودم هم خنده ام نمیگیره. چه برسه به بقیه. برعکسشم هست. یه طلب جدی مینویسی. خشک ترین ادم هم که میونه یه پوزخند میزنه. اون وقت ذهنت پارادوکسی میشه. نمیفهمی طنز بنویسی یا جدی. طنزت تلخ میشه. و تلخت طنز
٢ سال طول کشید تا بخوام یک مطلب بنویسم.اگه کسی میپرسید چرا نمینویسی. ازش سوال میکردم. سیاسی بنویسم یا طنز. طرف میموند چه جوابی بده. فقط کافی بود یک نفر بهم جواب بده. انگار طلسم رو شکونده. اون وقت بود که اندازه تمام روزنامه های صبح کشور واسه هر روز مطلب مینوشتم. اما همه اینا ارزو بود. دیگه نه میتونم مثل ٢ سال پیش بنویسم و نه میتونم هیچ مطلبی رو مثل ٢ سال پیش بخونم.
حالا بعد از این ٢ سال واسه شروع نتونستم هیچی بگم. همه اون حرف ها قرمه سبزی شده بود.. مجبور شدم از مولانا مدد بگیرم. یک صفحه رو شانسی باز کردم. پست قبلی متولد شد. شعری که رضا یزدانی اسمشو گذاشته شهر دل:

امده ام که سر نهم....

واقعا اومدم. معلوم نیست سبک نوشتنم مثل قبلا هست یا نه. فقط اینو میدونم که نویسنده ٢ سال پیش کافه بلاگ سرش دیگه درد نمیکنه. مثل یک کودک فکر میکنه. دیگه نمیخواد بزرگ بشه. شاید از بهشت دور نشه

/ 3 نظر / 16 بازدید
كوثر رستمي

سلام يه نگاهي به بلاگتون انداختم، فكر نمي كردم پشت اون شخصيت طنز همچين افكاري نهفته باشه.... البته حدس مي زدم كه اهل ادبيات باشيد... برام جالب بود... اميدوارم ادامه بديد... موفق باشيد.

رستمی

[دست]

علی مقیمی

سردرد هایت را...