عشق و دیگر هیچ

گوشه های لباس احرام را جمع و جور میکنم. مبادا که کثیف شود. از همان لحظه پرواز به این مکعب سیاه فکر میکردم. هنوز هم باور نمیکنم.من و تماشای صفای خدا ؟ از هتل بیرون میاییم. نگاه کردن در اینه یعنی خودخواهی و تکبر و  این یعنی ناخالصی در برابر معبود. هتل ابراج التیسیر شهر مکه انگار از اینه و شیشه ساخته شده.
سر به زیر راه میروم. سوار اتوبوس میشویم. استرس و ترس رهایم نمیکند. اخطار ها و تذکر های روحانی کاروان برای صحیح انجام دادن اعمال طواف و ... در طول مسیر حرکت اتوبوس استرسم را بیشتر میکند. انگار من پیامبرم و قرار است کوه نور را حمل کنم. دستانم اشکارا میلرزد.
به مقصد رسیده ایم و باید چند صد متری را پیاده روی کنیم. کوه های اطراف حرم را نابود کرده اند. "برج ساعت" کوچک بودنم را فریاد میزند. جلوی درب ورودی حرم تجمع میکنیم تا گروه های دیگر نیز برسند. روحانی باز هم تذکر میدهد. خدایا! او را برای راهنمایی اعزام کرده اند یا استرس دادن ؟ همه حرف هایش را حفظ شده ام.جمله اخرش تازه بود : سرتون رو بگیرین پائین. تا من نگفتم سرتون رو بالا نیارین. حالا دیگر همه امده اند.
وارد میشویم. حدود 150 قدم باید سرمان را پائین بگیریم و راه بریم. عجیب ترین قدم های دوران زندگی ام را برمیدارم. توان راه رفتن ندارم. انگار پاهایم به اراده ی من نیست. خود به خود راه میروم. بار ها خواب دیده بودم. توی ذهنم به خواب هایم و تصاویری که از کعبه دیده بودم فکر میکنم. نمیتوانم صبر کنم. سرم را کمی بالا میبرم و جلویم را نگاه میکنم. شاید 1 ثانیه هم نشود. سرم خود به خود پائین میاید. ناگهان جلویم روشن میشود. هم به سجده افتاده اند. نمیدانم چرا. سرم را بالا میگیرم. میخکوب شده ام. کعبه ؟  خدا ؟ ...
تنها فرصت سجده کردن دارم. گریه امانم را بریده است. فقط خدا را صدا میزنم. انگار تازه به دنیا امده ام. با تمام ناپاکی ام. احساس پاکی میکنم.همانند بچه ای که تازه از شکم مادر بیرون امده. فقط قدرت گریه دارم. فقط قدرت "خدا خدا" گفتن دارم. خواب هایم به حقیقت پیوست. خدایا  "انت خالق و انا مخلوق..."
و اکنون هفت دور عاشقی...

/ 0 نظر / 9 بازدید